|
Persian Gulf Nurse پرستاران خلیج فارس
| ||
والا چی بگم؟شما چی میگی؟یعنی زندگی اینقده بزرگ و پیچیده هست ما درکش نمیکنیم یا فقط کافیه دیدمون رو نسبت به زندگی تغییر بدیم؟اوکی؟/؟ [ بیست و پنجم فروردین 1392 ] [ 4:51 PM ] [ GOLDEN FLAT ]
گاهی وقتها لال میشوی..... کنار هم نمینشینند واژههایت..... برای دوست داشتن باید اجازه گرفت..... مثل دنیای مجازیشان میماند.... باید درخواست داد..... باید گفت... اجازه هست دوستت داشته باشم؟.... نمیشود که بیهوا هوس دوست داشتن به سرت بزند.... تازه کلی دلیل هم باید داشت.... نمیشود ک به سرت بزند و دوست داشته باشی دوست داشته باشی.... اینجا همهچی قانون دارد.... خط دارد.... دوستت دارم را گذاشتهاند برای دفتر خاطرات دختری پانزدهساله..... که دورش هم چندتایی قلب بکشد.... بعد هم بزرگتر شود و به خاطرات این برگها بخندد.... لابد من هم باید روی همین خطها راه بروم دیگر... اگر نروم ک نمیشود.... نمیشود ک همینجور دوستت دارم را زمزمه کنم برای خودم.... میگویند عادت میشود برای باقی.... رنگ و بویش میپرد.... مثل الکل..... بعد هم لابد دیگر مست نمیکند..... باید بگذاری بماند.... زیر باقی حرفها..... هرچه بلدی تلمبار کنی روی همین دو سه تا کلمه.... بگذاری آن زیر خوب ترشیده شود.... که جا بیفتد.... میگویند هرچه بیشتر بماند.... بیشتر به دل مینشیند.... مثل انگور.... میگویند مبادا هوس کنی و بیهوا سرکی بکشی..... خراب میشود همه چیز.... میگویند بگذار همان زیر بماند.... میگویند اینجوری خیلی بهتر است.... بیخیال.... میخواهم لال شوم......
[ نوزدهم فروردین 1392 ] [ 12:54 PM ] [ sushi ]
دست هام رو سفت چسپیده بود..... نگام ک میکرد..... سعی داشت لبخندی هم داشته باشه..... اما رنگ لبخندش رو خیلی زود اضطراب تنها موندن عروسکش ازش میگرفت.... سبزه بود و با نمک....کمی هم چرکی ک به نمکش بیشتر مزه میداد....چشمهاش اما درشت بود..... پدری هم بود ک مثه خیلی از پدرها نازش را نمیخرید..... فقط مردانه در گوشش میخواند ک نترسد.......... من اما دلش را به دمپاییهای قرمز دخترانهای خوش میکردم ک شاید برای پدرش هم کمی جا داشته باشد و آنها گوشوارههایش را از گوشش قیچی میزدند..... حرفی نزد.... تمام راه را فقط نگاه کرد....اسمش را اما گفت.... همین.....گفت فاطمه.... بعد هم لباسی تنش کردیم..... و من انتظار داشتم خوشش بیاید.... راستش دلم را هم نشکاند.... لبخندی هدیه کرد بهم.... خودش خوب بود.... هرچه باشد بهتر از لباسی بود ک من به تنش داده بودم.... روبالشیای را مثه لباس عروسکی بچگیهامان داده بودم تنش کند.... راه ک میرفت..... عطر چشمهایش را اگر نمیدیدم.... با عروسکهای پشت ویترین اشتباهش میگرفتم.... کمی بعد از عمل.....من با موهایش بازی میکردم و او زل زده بود به من..... مسیر چشمهایش صاف میخورد به چشمهایم... بعد اما فهمیدم ک خیال برم داشته.....گیج تر از این حرفهاست ک نگاهش هدفی داشته باشد.... از سر نگاهش ک کنار رفتم.... نگاهش صاف میخورد به دیوار پشت سرم.... من را بگو چ خیالها داشتم.... هیچی دیگه..... آی ویش رو چیز کردم و برگشتم..... [ نوزدهم فروردین 1392 ] [ 12:36 PM ] [ sushi ]
[ دهم اسفند 1391 ] [ 9:51 PM ] [ میلاد ]
![]()
[ نهم اسفند 1391 ] [ 11:29 PM ] [ میلاد ]
[ هفتم اسفند 1391 ] [ 1:59 PM ] [ داریوش ]
از سوپروایزر میپرسم برم کدوم بخش ؟
میگه : بخش جراحی مردان
تا میرسم به بخش و خودمو معرفی میکنم بهم کار میدن،،،،
باورم نمیشه 2تا پرستار واسه 25 30 تا بیمار................ گذشته از اینکه بعضیاشون تازه از اتاق عمل اومده بودن و کارای خاص خودشونو داشتن!!!
خانم رزمجو بیمار 30،33،39 هر 15 مین علائم حیاتیشون رو چک کن!!!!!
میرم علائم حیاتی بیمارتخت 33چک رو کنم بیمار زیاد همکاری نمیکنه،،،،،، آقا ناراحت از اینکه چرا قبل عمل کسی بهش توجه نمیکرده و حالا که دیگه عمل کرده و قراره مرخص بشه مدام میام بالا سرش...................حالا بیا بهش بفهمون که این چک کردن بعد عمل روتینه و به صلاح خودش................
بیمار تخت 30 اما کلی خوشحال و راضی از کارم و احتمالا کلیم دعا به جونم کرده! اونم واسه کرفتن چند تا علائم مثلا حیاتی ساده......
بیمار تخت 39 داد و بیداد که نمیخوام دانشجو بیاد بالا سرم و دعوا میکنه .... بعد حدود 1ساعت که مجدد رفتم پیشش ،بهش میگم حالت بهتر شده ؟ دعوا نمیکنی؟ میگه : من ن ن ن ن ن ن !!!!!!!!!!!!!!!!!
ساعت 6 که شد شروع کردم به تی پی آر گرفتن تمام بخش.... نیم ساعت بعد یکی از پرسنل میاد و بهم میگه نمیخواد اینقدر خودتو اذیت کنی... پیر میشی....
""" اگه دمای بدنش خوب بود تقریبا مثل درجه حرارت قبلی بنویس! واسه پالس 15 ثانیه چک کن ! و تنفسشم نگاه کن اگه خوب بود باز مثل قبلیا بنویس.... فقط فشار خون رو بگیر!!!!
بهش میگم پس وجدانم چی؟؟؟؟ میگه : عادت میکنی................ ( و حقیقت اینه که عادت میکنم و عادت میکنیم)
بیمار اما میشنوه حرفامونو و بهم میگه بزار یه راه جدید یادت بدم : واسه بیمارایی که جراحی داخلی دارن فشارخون و واسه شکستگیا درجه حرارت رو دقیق اندازه بگیر و بقیشو خیلی حساس نباش مثل قبلیا بنویس (((( راست و دروغش پای بیمار که میگفت بهیار هست)))
من اما تی پی آر همه رو دقیق گرفتم و به
اخرین بیمار که رسیدم تا نوشتم ساعت 18 برستار بهم نگاه کرد و گفت الان که ساعت 19:30 هست !!!!!!!!!!!!!!!!
[ سی ام بهمن 1391 ] [ 6:43 PM ] [ زهرا رزمجویی ]
جوان گفت:« زیارت بخوان» گفت:« سواد ندارم» جوان شروع کرد به خواندن سلام داد به معصومین تا امام عسگری پرسید:« امام زمانت را می شناسی؟» مرد جواب داد:« چرا نشناسم؟» گفت:« پس سلام کن» مرد دستش را روی سینه اش گذاشت: «السلام علیک یا حجه بن الحسن العسکری» جوان خندید: « و علیک السلام و رحمه الله و برکاته»
[ بیست و یکم بهمن 1391 ] [ 9:53 PM ] [ میلاد ]
[ بیست و یکم بهمن 1391 ] [ 9:41 PM ] [ میلاد ]
از بوی گلاب بدم می آید ، همون آب معدنی کفایت می کند ، نگید این رانی هلو دوست داشت ، سنگ قبرش رو با رانی بشوریمااا، من از مورچه ها دل خوشی ندارم!
[ بیست و یکم بهمن 1391 ] [ 9:29 PM ] [ میلاد ]
فلسفه بافی در چاه
روزي مردي داخل چاهي افتاد و بسيار دردش آمد [ بیست و یکم بهمن 1391 ] [ 9:24 PM ] [ میلاد ]
اتاق آخر..... ولی فکر کنم از آن ور شمارهها را نوشته باشند ک رویش نوشته اتاق شمارهی یک.... اتاق ایزوله.... نسبتن جوان باید باشد..... نفهمیدم چند سالش است یا برای چه آنجاست.... حرفهای زیادی بینمان رفتوآمد نداشت.... ماسکی به دهانش داشت و سخت حرف میزد.... اما خوب میشد فهمید ک دلش تنگ است.....تنگ خیلی چیزها.... خیلی وقت بود در همان اتاق مانده بود و راشتش چیز بیشتری هم نداشت برای گفتن..... وقتی داشتم بیرون میرفتم..... سوالی ازم پرسید.... "چ جوری صدا بزنم ک کسی صدایم را بشنود....." و من داشتم به این فکر میکردم ک..... چرا فکر میکند صدایش آنقدر بلند نیست ک شنیده شود..... جوابی سرسری دادم.... مثه اینکه بلندتر داد بزن..... اما یادم رفت بپرسم که..... خدایت را فراموش کردهای؟..... پشت چشمهایش اما امیدی نمیدیدم.....یا اینکه...... خدا هم فراموشت کرده؟ و چ ساده در اتاق را بستم پشت سرم..... ک نکند هوایمان آلوده شود ب نفسهایش.... [ بیستم بهمن 1391 ] [ 9:18 PM ] [ sushi ]
سلام........... نمیدونم چرا ولی تصمیم گرفتم یه پست بذارم اونم بعد تقریبا یک سال!!!! شایدم بدونم....................... هرچی هست انگار امتحان امروز کار خودشو کرده ؛) راستش چند مدت پبش که داشتم وبلاگمون رو ورق! میزدم از اینکه دیدم الان به اینجا رسیدیم که سوت و کور باشه دلم گرفت... مثل این میمونه که با اشتیاق یه پل آجری بسازی و تا بخوای ازش استفاده کنی بکشی کنار.............. ماها هرکدوم آجر این پل (وبلاگ) هستیم، حالا که میتونیم ازش به عنوان بهبود روابطمون،واسه اشتراک تجربه هامون،واسه تلخ و شیرین روزامون استفاده کنیم کشیدیم کنار... نمیگم هر روز خدا گوشه نشین وبلاگ بشیم ولی هر از گاهی دستمالی برداریم و بکشیم به صورت مات شده وبلاااااااااااگ..... ترم بعد هم که تعداد کلاسایی که با هم داریم خیلی کمه ،پس حیف نیست رگ احساس این وبلاگ رو بزنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سال آخرم که احتمالا در گوشی به هم میگیم : رفیق چقدر قیافه فلانی آشناست.............. نذاریم این وبلاگ محدود بشه به احساسات و عقاید ترمهای اول..... حال و هواش رو تغییر بدیم نمیدونم ..... اگه ایده ای دارین بگید لطفا نظر ندید موافقم یا مخالف.... پیشنهاد بدید و عمل کنید البته اصلا اگه این مطلب خونده بشه :ا [ بیست و هشتم دی 1391 ] [ 0:32 AM ] [ زهرا رزمجویی ]
[ یکم آذر 1391 ] [ 2:3 PM ] [ میلاد ]
اگر با افراد سست اعتقاد نسبت به حجاب يا اسلام، برخورد داشته باشيد؛ حتما اين جملات حمله گونه را درباره حجاب از ايشان شنيده ايد كه : اسلام با واجب كردن حجاب، زنان را محدود كرده است يا حجاب باعث منزوي شدن و محروميت زن و در نتيجه عقب ماندگي فكري و فرهنگي زن مي شود و.... . اما در مورد اين كه اين فرضيه ها و بهانه هاي غرب گرايانه و سطحي چقدر درست است؛ كتاب هاي زيادي از نويسندگان نامي و فرزانه سراسر دنيا(مسلمان يا غير مسلمان) منتشر شده است. كساني كه آنقدر عاشق و واله فرهنگ برهنگي غرب هستند و حسرت فرهنگ پوششي زنان غرب را مي خورند؛ احتمالاً اطلاعي از مشكلات زنان بي حجاب و بدحجاب در جوامع خود ندارند.اكنون براي اطلاع خوانندگان محترم از درون اين پوسته زيبا ، بخشي از نامه خانم جوانا فرانسيس آمريكايي به زنان مسلمان كه مربوط به حجاب مي باشد را بيان مي كنيم. به اميد آن كه تلنگري باشد به ذهنهاي خام اين گونه افراد. «... با ارزش ترين دارايي شما زنان مسلمان،زيبايي دروني و عفت شماست كه در واقع همه چيز شماست؛ اما مي بينم كه متأسفانه برخي از زنان مسلمان سعي مي كنند در پوشش خود مثل غربي ها باشند. حتي هنگامي كه چادر مي پوشند؛ مقدارياز موهاي خود را بيرون مي گذارند! چرا از زناني تقليد مي كنيد كه نسبت به از دست دادن فضيلت و عفتشان پشيمان شده اند و يا به زودي پشيمان خواهند شد؟! زناني كه عفتشان از دست رفته است و ديگر باز نمي گردد. از نظر ما، شما الماس هاي بي عيب و نقصي هستيد. اجازه ندهيد به سنگ هاي مصنوعيِ برّاق، تبديلتان كنند. همه اين چيزهايي كه در مجلات مد و تلويزيون هاي غربي مي بيننيد؛ دروغ است. اين ها همه دام هاي شيطان است كه براي فريب ديگران به كار مي رود. ما زنان آمريكايي را شستشوي مغزي داده اند تا در مورد زنان مسلمان، به عنوان زناني بينديشيم كه مظلوم و واقع ستمديده اند! اما در واقع، آن كه مظلوم شده، ما زنان آمريكايي هستيم. بردگاني هستيم كه ارزشمان تنزل يافته است. ...ما در نهان خود، به شما حسودي مي كنيم و شما را تحسين مي كنيم. گرچه برخي از زنان آمريكايي ممكن است؛ نظر مرا نپذيرند ؛ اما خواهش مي كنم ما را تحقير نكنيد و در مورد ما، مثل كساني نينديشيد كه اين شيوه زندگي را دوست دارند! تقصير ما نيست؛ چرا كه بيشتر ما از كودكي از حضور پدر محروم بوديم تا مراقب ما باشد. خانواده هاي ما از هم فرو پاشيده است و شما خوب مي دانيد كه چه كساني اين وضعيت را به وجود آورده اند. به آنها اجازه ندهيد؛ شما را نيز فريب داده و مانند ما پست و تحقير كنند. عفت و پاكدامني خود را حفظ كنيد. ما زينان غربي راه زندگي را گم كرده ايم. ما به شما زنان مسلمان نياز داريم كه در زندگي، شما را الگوي خود سازيم؛ چون ما به هر حال زندگي را باختيم. عفت و پاكدامني خود را با چنگ و دندان حفظ كنيد و آن را قدر بدانيد. جوانا فرانسيس، يك زن مسيحي، آگوست2006 [ بیست و دوم آبان 1391 ] [ 1:6 PM ] [ داریوش ]
|
||